- صفحه اصلی
- لیست کتابهای حدیث
- فهرست دنيا و آخرت ج۱
- مطلّقه زيركان
- صفحه اصلی
- لیست کتابهای حدیث
- فهرست دنيا و آخرت ج۱
- مطلّقه زيركان

رَحِمَ اللّه ُ عَلِيّا ، كانَ وَاللّه ِ فينا كَأَحَدِنا ؛ يُدنينا إذا أتَيناهُ ، ويُجيبُنا إذا سَأَلناهُ ، ويُقَرِّبُنا إذا زُرناهُ ، لا يُغلَقُ لَهُ دونَنا بابٌ ، ولا يَحجُبُنا عَنهُ حاجِبٌ ، ونَحنُ وَاللّه ِ مَعَ تَقريبِهِ لَنا وقُربِهِ مِنّا لا نُكَلِّمُهُ لِهَيبَتِهِ ، ولا نَبتَديهِ لِعَظَمَتِهِ ، فَإِذا تَبَسَّمَ فَعَن مِثلِ اللُّؤلُؤِ المَنظومِ .
فَقالَ مُعاوِيَة : زِدني مِن صِفَتِهِ ، فَقالَ ضِرارٌ :
رَحِمَ اللّه ُ عَلِيّا ، كانَ وَاللّه ِ طَويلَ السُّهادِ




ولَو رَأَيتَهُ إذ مُثِّلَ في مِحرابِهِ ، وقَد أرخَى اللَّيلُ سُدولَهُ ، وغارَت نُجومُهُ ، وهُوَ قابِضٌ عَلى لِحيَتِهِ يَتَمَلمَلُ تَمَلمُلَ السَّليمِ ويَبكي بُكاءَ الحَزينِ ، وهُوَ يَقولُ : يا دُنيا ألي تَعَرَّضتِ ، أم إلَيَّ تَشَوَّقتِ ؟ هَيهاتَ هَيهاتَ! لا حاجَةَ لي فيكِ ، أبَنتُكِ ثَلاثا لا رَجعَةَ لي عَلَيكِ . ثُمَّ يَقولُ : واه واه لِبُعدِ السَّفَرِ وقِلَّةِ الزّادِ وخُشونَةِ الطَّريقِ !
فَبَكى مُعاوِيَة وقالَ : حَسبُكَ يا ضِرار ، كَذلِكَ كانَ وَاللّه ِ عَلِي ، رَحِمَ اللّه ُ أبَا الحَسَن .

الأمالى صدوق ـ به نقل از اصبغ بن نباته ـ : ضرار بن ضَمره نَهشَلى بر معاوية بن ابى سفيان در آمد. معاويه به او گفت: على را برايم وصف كن!
ضرار گفت: مرا معاف بدار.
[معاويه] گفت: نمى دارم. او را برايم وصف كن!
ضرار گفت: رحمت خداوند بر على باد! به خدا سوگند كه او در ميان ما همچون يكى از ما بود. هر گاه به نزدش مى رفتيم ، ما را نزديك خود مى نشاند، و هر گاه از او چيزى مى پرسيديم ، پاسخمان مى داد، و هر گاه به ديدارش مى رفتيم ، ما را احترام مى نهاد. هرگز درِ خانه اش به روى ما بسته نمى شد، و هيچ دربانى نداشت كه ما را از ديدار او منع كند ؛ ليكن با وجود اين ارتباط نزديكى كه ميان ما با او بود، به خدا سوگند از هيبتى كه داشت ، با او سخن نمى گفتيم، و از شُكوهى كه داشت ، شروع [به گفتگو [نمى كرديم. هر گاه لبخند مى زد ، دندان هايش چون مرواريدهاى به رشته كشيده ، نمايان مى شد.
معاويه گفت: باز هم از اوصاف او برايم بگو!
ضرار گفت: رحمت خداوند بر على باد! به خدا سوگند كه او بيشتر شب را
به عبادت مى گذرانيد و كمتر مى خوابيد. در دل شب و هر بام و شام ، كتاب خدا را تلاوت مى كرد. به خاطر خدا جانبازى مى كرد، و به درگاه او اشك مى ريخت. پرده اى برايش افكنده نمى شد (و همواره مردم به او دسترس داشتند)، و هميان ها[ى درهم و دينار] را از ما پنهان نمى ساخت (همه بيت المال را ميان مردم تقسيم مى كرد). بر پشتىِ نرم تكيه نمى زد، و سختى ها[ى زندگى] را سخت به حساب نمى آورد.
كاش او را آن گاه كه شب ، پرده هايش را فرو افكنده بود و ستارگانش غروب كرده بودند ، مى ديدى كه در محرابش ايستاده و محاسن خويش را به دست گرفته است و چونان مارگزيده به خود مى پيچد و به سان مصيبت زده مى گريد و مى گويد: «اى دنيا ! آيا خود را به من عرضه مى كنى، يا آرزومند منى؟ هيهات ، هيهات! مرا به تو نيازى نيست. من تو را سه طلاقه كرده ام و ديگر مرا به تو رجوعى نيست» و سپس مى گويد: «آه، آه از درازى سفر، و كمى ره توشه، و ناهموارى راه».
در اين هنگام، معاويه گريست و گفت: بس است ، اى ضرار! به خدا سوگند كه على همين گونه بود. خدا ابو الحسن را رحمت كناد!
ضرار گفت: مرا معاف بدار.
[معاويه] گفت: نمى دارم. او را برايم وصف كن!
ضرار گفت: رحمت خداوند بر على باد! به خدا سوگند كه او در ميان ما همچون يكى از ما بود. هر گاه به نزدش مى رفتيم ، ما را نزديك خود مى نشاند، و هر گاه از او چيزى مى پرسيديم ، پاسخمان مى داد، و هر گاه به ديدارش مى رفتيم ، ما را احترام مى نهاد. هرگز درِ خانه اش به روى ما بسته نمى شد، و هيچ دربانى نداشت كه ما را از ديدار او منع كند ؛ ليكن با وجود اين ارتباط نزديكى كه ميان ما با او بود، به خدا سوگند از هيبتى كه داشت ، با او سخن نمى گفتيم، و از شُكوهى كه داشت ، شروع [به گفتگو [نمى كرديم. هر گاه لبخند مى زد ، دندان هايش چون مرواريدهاى به رشته كشيده ، نمايان مى شد.
معاويه گفت: باز هم از اوصاف او برايم بگو!
ضرار گفت: رحمت خداوند بر على باد! به خدا سوگند كه او بيشتر شب را
به عبادت مى گذرانيد و كمتر مى خوابيد. در دل شب و هر بام و شام ، كتاب خدا را تلاوت مى كرد. به خاطر خدا جانبازى مى كرد، و به درگاه او اشك مى ريخت. پرده اى برايش افكنده نمى شد (و همواره مردم به او دسترس داشتند)، و هميان ها[ى درهم و دينار] را از ما پنهان نمى ساخت (همه بيت المال را ميان مردم تقسيم مى كرد). بر پشتىِ نرم تكيه نمى زد، و سختى ها[ى زندگى] را سخت به حساب نمى آورد.
كاش او را آن گاه كه شب ، پرده هايش را فرو افكنده بود و ستارگانش غروب كرده بودند ، مى ديدى كه در محرابش ايستاده و محاسن خويش را به دست گرفته است و چونان مارگزيده به خود مى پيچد و به سان مصيبت زده مى گريد و مى گويد: «اى دنيا ! آيا خود را به من عرضه مى كنى، يا آرزومند منى؟ هيهات ، هيهات! مرا به تو نيازى نيست. من تو را سه طلاقه كرده ام و ديگر مرا به تو رجوعى نيست» و سپس مى گويد: «آه، آه از درازى سفر، و كمى ره توشه، و ناهموارى راه».
در اين هنگام، معاويه گريست و گفت: بس است ، اى ضرار! به خدا سوگند كه على همين گونه بود. خدا ابو الحسن را رحمت كناد!
نمایش منبع


- رسول خدا صلی الله علیه و آله ۱۱۰۱۴ حدیث
- فاطمه زهرا سلام الله علیها ۹۰ حدیث
- امیرالمؤمنین علی علیه السلام ۱۷۴۳۰ حدیث
- امام حسن علیه السلام ۳۳۲ حدیث
- امام حسین علیه السلام ۳۲۱ حدیث
- امام سجاد علیه السلام ۸۸۰ حدیث
- امام باقر علیه السلام ۱۸۱۱ حدیث
- امام صادق علیه السلام ۶۳۸۸ حدیث
- امام کاظم علیه السلام ۶۶۴ حدیث
- امام رضا علیه السلام ۷۷۳ حدیث
- امام جواد علیه السلام ۱۶۶ حدیث
- امام هادی علیه السلام ۱۸۸ حدیث
- امام حسن عسکری علیه السلام ۲۳۳ حدیث
- امام مهدی علیه السلام ۸۲ حدیث
- حضرت عیسی علیه السلام ۲۴۵ حدیث
- حضرت موسی علیه السلام ۳۲ حدیث
- لقمان حکیم علیه السلام ۹۴ حدیث
- خضر نبی علیه السلام ۱۴ حدیث
- قدسی (احادیث قدسی) ۴۳ حدیث
- حضرت آدم علیه السلام ۴ حدیث
- حضرت یوسف علیه السلام ۳ حدیث
- حضرت ابراهیم علیه السلام ۳ حدیث
- حضرت سلیمان علیه السلام ۹ حدیث
- حضرت داوود علیه السلام ۲۱ حدیث
- حضرت عزیر علیه السلام ۱ حدیث
- حضرت ادریس علیه السلام ۳ حدیث
- حضرت یحیی علیه السلام ۸ حدیث

تــعــداد كــتــابــهــا : ۱۱۱
تــعــداد احــاديــث : ۴۵۴۵۶
تــعــداد تــصــاویــر : ۳۸۳۸
تــعــداد حــدیــث روز : ۶۸۵