روايت شده كه حضرت عيسى و حواريون او بر لاشه سگى گذشتند؛ حواريون گفتند:اين سگ چه بوى بدى مى دهد!
حضرت عيسى عليه السلام فرمود:
اما عجب دندانهاى سفيدى دارد!
حضرت عيسى عليه السلام فرمود:خدمتگزار من دو دست منند، و مركب من دو پاى من؛ بستر من، زمين است و بالشم سنگ...
شب را با دست خالى سپرى مى كنم و روز را هم با تهيدستى به سر مى برم، اما در عين حال در روى زمين توانگرتر از من كسى وجود ندارد.
حضرت عيسى عليه السلام فرمود:چهار پايان را هرگاه سوار نشوند يا از آن بار وكار نكشند، كج خلق و سركش مى شوند؛
دلهاى آدميان نيز چنين اند، هرگاه با ياد مرگ نرم نشوند و عبادت مداوم آنها را خسته نسازد، سخت و درشت مى شوند.
روايت شده است كه حواريون حضرت عيسى عليه السلام هرگاه گرسنه مى شدند مى گفتند:يا روح اللّه گرسنه شده ايم. حضرت عيسى عليه السلام با دست خود به زمين، چه دشت چه كوه مى زد و براى هريك از حواريان دو گرده نان بيرون مى آورد، كه آنها را مى خوردند و هرگاه تشنه مى شدند، مى گفتند: يا روح اللّه تشنه شده ايم و آن حضرت با دستش به زمين، خواه دشت يا كوه مى زد و آب بيرون مى آورد و حواريون مى نوشيدند. آنها گفتند: يا روح اللّه ! آيا كسى برتر از ما هم هست؟! كه هرگاه بخواهيم غذايمان مى دهى و هرگاه كه تشنه مى شويم آبمان مى نوشانى واين در حالى است كه به تو ايمان آورده ايم و پيرويت مى كنيم.
حضرت عيسى عليه السلام در جواب فرمود:
برتر ازشما كسى است كه با دست خودش، كار مى كند
و از درآمــد كسـب خـويـش نـان مى خـورد.
از آن پس حواريون لباس مى شستند و با مزد آن زندگى مى كردند.
مردى نزد حضرت عيسى عليه السلام آمد و گفت: اى روح اللّه ! من زنا كرده ام مرا پاك كن... وقتى مردم جمع شدند و آن مرد (براى سنگسار شدن) در گودال قرار گرفت، صدا زد: كسى كه خود مستحق حد الهى است نبايد بر من حد جارى كند. همه مردم متفرق شدند مگر يحيى و عيسى عليهماالسلام. يحيى نزديك آن مرد آمد وگفت:اى گنهكار! مرا اندرزى ده.
مرد به او گفت: هرگز نفس خود را با خواهشهايش رها مكن كه تو را به هلاكت افكند.
حضرت يحيى عليه السلام فرمود: پندى ديگر ده.
مرد گفت: هيچ خطاكارى را به خطايش سرزنش مكن.
يحيى عليه السلام فرمود: باز هم مرا پندى ده.
مرد گفت: خشم مگير.
يحيى عليه السلام گفت: مرا بس است.
محمد بن عيسى گويد:از موفقّ ـ كه از اصحاب خاص امام رضا و امام جواد عليه السلام بود - شنيدم كه مى گفت: انگشترى در انگشت امام جواد عليه السلام بود كه به من نشان داد، بر آن نوشته بود «حسبى اللّه » يعنى خداوند مرا كافى است، بالاى آن هِلالى بود و پايين آن گلُ بود. به امام عرض كردم انگشتر كيست؟ فرمود: انگشتر پدرم است. عرض كردم: چطور دست شماست؟ فرمود: هنگامى كه وفات او فرا رسيد آن را به من داد و بعد فرمود: به كسى جز فرزندم على آن را ندهم.
به حضرت عيسى عليه السلام گفته شد:اى روح خدا
چطور صبح كردى؟
فرمود:
صبـح را آغـاز كردم در حالى كه پروردگارم بالاى سر من است،
و آتش (جهنّم) پـيش رويم، و مرگ در طـلب من است، آنـچه
را اميـدوارم در اختيار من نيست (و مالك آن نيستم)، و از
دوركـردن آنچه دوست ندارم عاجـزم بنابراين چه كسـى از من
فقـيرتر است.
هرگاه از حضرت عيسى عليه السلاماحوالپرسى مى شد، مى فرمود:صبح كردم در صورتى كه سود آنچه را كه به آن اميد دارم در
اختيار من نيست، و قدرت ندارم آنچه را از آن بيم دارم از خود
دفع كنم، و صبح كردم در حالى كه در گرو عملم هستم، و تمام
خوبيها در دست غير خودم (يعنى خدا) است، پس هيچ
فقيرى از من فقيرتر نيست.
احـمد بن عيسى مى گويد:امام صادق عليه السلامبه من فرمود:
نيازمندى كه به من مراجعه مى كند من زود نياز او را بر طرف
مى كنم ازترس اينكه او بى نياز شود واين كار نيك از دستم
برود.